ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *
مرا بخاطر داشته باش

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *

« قابهای خالی » : داستانی کوتاه از نویسنده تازه ‌یافته ، فهیم عطار

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود.‌ از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.  

اول‌ها ملات سیمان درست میکرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را عَلم کنند.

جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کارة کارگاه : حضور و غیاب کارگرها ، کنترل انبار ، سفارش خرید ، همه چیز.

قشنگ حرف می‌زد. دایرة لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود ، شبیه آلن دلون. اما مهم‌ترین خاصیتش همان بود که گفتم : قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش‌متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد. رئیس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی.

قاسم موبایل رئیس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که :«کارگرمان مانده زیر آوار.» خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت :« مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.»

بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس‌زدن خاک‌ها. خاک که نبود! گِل رس بود و برف یخ‌زدة چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد ، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقاً زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود.

اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک‌ و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند : چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دوساعته و یک‌نفره کنده بودش! بعد هم شروع کردند.

همه‌چیز فراهم بود : آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رئیس‌کارگاهِ شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید.

قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد!

لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد. می‌خواست آسمان ابریِ زمستانِ دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد.

همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصاً اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی ، بی‌شناسنامه. اما قاسمِ بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند ، اگر درست مصرف‌شان کند.

چهار ساعت تمام ماند کنار مقنی و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ دور و برش را برایش رنگ کرد : آبی ، سبز ، قرمز.

امید را گاماس‌گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام.

مقنی زنده ماند. بیشتر هم به ‌همت قاسم زنده ماند.

 

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان.

زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست.

فقط این وسط یکی باید باشد که به‌دروغ هم که شده ، رنگ بپاشد روی این ‌همه ابر خاکستری.

اصلاً دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشأ امید است. امید هم منشأ ماندگاری.

یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیافشان کند به آدم.

رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی ، فقط کلمات هستند.

کلمات را قبل از انقضا ، درست مصرف کنید.

قاسمِ زندگی‌تان را پیدا کنید.

قاسم زندگیِ دیگران شوید.

 

 

با سپاس از : کیوان

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید