ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *
مرا بخاطر داشته باش

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *

قانون يکم : به شما جسمی داده شده. چه جسمتان را دوست داشته يا از آن متنفر باشيد ، بايد بدانيدکه در طول زندگی در دنيای خاکی با شماست.

 

قانون دوم : در مدرسه ای غير رسمی و تمام وقت نام نويسی کرده ايد که زندگی نام دارد.

 

قانون سوم : اشتباه وجود ندارد ، تنها درس است.

 

قانون چهارم : درس آنقدر تکرار می شود تا آموخته شود.

 

قانون پنجم: آموختن پايان ندارد.

 

قانون ششم : قضاوت نکنيد ، غيبت نکنيد ، ادعا نکنيد ، سرزنش نکنيد ، تحقيرو مسخره نکنيد و گرنه سرتان می آيد.

 

قانون هفتم : ديگران فقط آينه شما هستن.

 

قانون هشتم : انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نياز را در اختيارداريد.

 

قانون نهم : جوابهايتان در وجود خودتان است. تنها کاري که بايد بکنيد اين است که نگاه کنيد ، گوش بدهيد و اعتماد کنيد.

 

قانون دهم : خيرخواه همه باشيد تا به شما نيز خير برسد. به هيچ دسته كليدی اعتماد نكنيد بلكه كليدسازی را فرا بگيريد.

حوصله کنید ، بخونید ، پشیمون نمیشین.

 

یکی از قضات قديمي سازمان قضايي نيروهاي مسلح در قبل از انقلاب ،  مطلبی را در جمعي تعریف ميکرد که بد نیست شما هم بشنوید ، خالی از لطف نیست :

در سال 1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت میکردم ، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق ، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاههای نظامی ارتش گردند.

در این آزمون ، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم. دوره تحصیلی یک ساله بود و همه ، با جدیت دروس را می خواندیم.

یک هفته مانده به پایان دوره ، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من ، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی ، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام ، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.

 هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را میپرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت : من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم !

اول خیلی ترسیده بودم. وقتی بداخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم ، افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد ، هر چه فکر میکردم چه کار خلاف قانون مرتکب شدم ، چیزی یادم نمی آمد. گمان میکردم که حتماً یکی از دوستان و همکاران ، از روی حسادت ، حرفی زده که کار مرا به اینجا کشانده و . . . .

از زندانبان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل ، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه ، در گوشه بازداشتگاه ، به حال خود رها کرد.

آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب ،  گذشت و گذشت تا این که روز نهم ، در حالی که انگار صد سال گذشته بود ، سپری شد. صبح روز نهم ، مجدداً دیدم همان دو نفر دژبان بهمراه همان لباس شخصی ، بدنبال من آمده و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند. افکار مختلف و آزار دهنده ، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیداً در فشار روحی بودم.

وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم ، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من ، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند. وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود ، آهسته پرسیدم ، دیدم وضعیت او هم شبیه من است!

دو نفری از دیگران و بالاخره همه از هم پرسیدیم ، دیدیم وضعیت همه با هم یکی است و ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم. رئیس دانشگاه ، با خوشروئی تمام ، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما ، کاملاً آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد :

  • هر کدام از شما ، که افسران لایقی هم هستید ، پس از فارغ التحصیلی ، ریاست دادگاهی را ، در سطح کشور بعهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما ، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت : این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید ، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود ، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان ، حال و روز کسی را که محکوم میکنید درک کرده و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر ، کسی را بیش از حد جرمش ، به زندان محکوم نکنید!

در خاتمه نیز ، از همه ما عذرخواهی نمود و همه ما نفس راحتی کشیدیم.

 

" زیر پایت چون ندانی ، حال مور          همچو حال توست ، زیر پای فیل"

 

با سپاس از : رضا

از هرده خانومی که به مراکز مشاوره مراجعه میکنند ، نه نفر دچار غمباد و بغض ِ درونی هستند و اگر کمی سربه‌سرشون بذارید ، چشم‌هاشون پر از اشک می‌شود!

 

از هر ده خانوم ، هفت نفر عصبانی هستند و آمادة پرخاشگری !

 

از هر ده خانوم ، پنج نفر عفونت ِ ناحیه لگنی / مجاري اداري دارند !

 

از هر ده خانوم ، سه نفر کیست ِ تخمدان ، رحم یا سینه دارند !

 

غمباد :

غم‌هایی ست که روی هم انباشته میشود ! بادی در بدن بوجود می آورد که از نظر طب چینی می‌تواند چرخة انرژی ِ بدن را مختل کند و روی عملکرد دستگاه گوارش اثر منفی بگذارد !!! انواع قرص و داروی شیمیایی می‌خورند و در نهایت ، چرا جوابی نمی گیرند؟!

 

حرفم با پدرها ، برادرها ، پسران و همسرها نیست که چرا با سهل‌انگاری به این امر دامن می‌زنند ، اون ها تربيت شدهِ من و مادرِ من و شما هستند ! روی سخنم با خود ِ خانم‌هاست که چرا همیشه منتظر هستند یکی از راه برسد بغض‌هایشان را بشکند و اشک‌هایشان را پاک کند ...؟!

گریه کردن خیلی خوبه امّا ، منتظر کسی نباشید زیرا اگر کسی بودکه کارشما به اینجا نمیرسید !!!

 روش خوب‌کردن ِ حال ِ خودتون رو یاد بگیرید ، وقت صرفش کنید ، آزمون و خطا کنید ...

شما را بخدا ... کمی هم به سلامتی ِ جسم و روح و روان خودتان اهمیت دهید ...

چون زن یعنی زندگی ...

زن اگر حالش خوب باشه یک زندگی حالش خوب است ...

شما باید با رفتارتان ، شادی را به دخترانتان بیاموزید ...

بغض داری گریه کن ...

وقتی خالی شدی ؛ بخند ...

بخند تا خداوند رحمت‌ش را سرازیر کند.

كينه ، حسادت ، من و تويي ، بغض ، گذشته ، جاري ، خواهرشوهر ، همسايهِ بد ، نداري همه بهانه اي است تا تو ، خودت را فراموش كني !

سلامت جسم و روحت را ....

درست غذا  بخور ، مطالعه كن ، ورزش كن ، منتظر قضاوت نباش ، عشق بورز و مهربان باش ....

زندگي ات شيرين خواهد شد !

به إندازه وسعت مالي خود و خانواده ات شادي و مهرباني را برنامه ريزي كن !

مهم نيست النگو در دست داري يا نه ، وقتي معاينه چك آپِ ساليانه انجام نميدهي ...

مهم نيست خونه چند اطاق خوابه داري ، وقتي دندانِ خراب داري و أضافه وزن ...

مهم نيست جهيزيه و سيسموني دخترت چگونه است ، وقتي دو تا سفرِ بي دغدغه با شوهرت و بچه هات نرفتي و يك عالمه خاطره نساختي ....!

مهم نيست بچه هات چه مدركي دارند ، وقتي هنوز روحيه حسادت و رقابت با بقيه مردم آرامشِت رو از گرفته و شب دير مي خوابي و عصبي هستي ....!

زن باش و زنانگي كن ........!

زود دير ميشه ! خيلي زود !

این متن تقدیم به همه شما عزیزان

 

با سپاس از : سپیده