ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *
مرا بخاطر داشته باش

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه ميخواند

روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد

و هر دانه برفي

به اشكي نريخته ميماند

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حركات ناكرده ، اعتراف به عشق هاي نهان

و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و من

 

براي تو و خويش چشماني آرزو ميكنم

كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند

گوشي كه

صداها و نشانه ها را در بيهوشي مان بشنود

براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود بگيرد و بپذيرد

 و زباني كه در صداقت خود ما را از فراموشي خود بيرون كشد

و بگذارد از آن چيز ها كه در بندمان كشيده سخن بگوييم

گاه آنكه ما را به حقيقت ميرساند خود از آن عاري است

زيرا تنها حقيقت است كه رهايي ميبخشد

 

از بخت ياري ماست شايد

كه آنچه ميخواهيم ، يا به دست نميآيد

يا از دست ميگريزد

 

ميخواهم آب شوم در گستره افق

آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود

ميخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم

حس ميكنم و ميدانم دست ميسايم و ميترسم باور ميكنم و اميدوارم

كه هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد

ميخواهم آب يابم در گستره افق

آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود

 

چند بار اميد بستي و دام بر نهادي تا دستي ياري دهنده كلامي مهر آميز

نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري ؟

چند بار دامت را تهي يافتي؟

از پاي منشين آماده شو كه ديگر بار و ديگر بار دام باز گستريم

 

پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز

بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وا نهم سكان رها كنم

به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو بگيرم

و آغوشت را باز يابم

استواري امن زمين را زير پاي خويش

 

پنجه در افكنده ايم با دست هايمان به جاي رها شدن

سنگين سنگين بر دوش مي كشيم بار ديگران را به جاي همراهي كردنشان

عشق ما نيازمند رهايي است نه تصاحب

در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه

 

سپيده دمان از پس شبي دراز

آواز خروسي ميشنوم از دور دست

و با سومين بانگش در مييابم كه رسوا شده ام !

 

زخم زننده ، مقاومت ناپذير ، شگفت انگيز و پر راز و رمز است

آفرينش و همه آن چيز ها كه شدن را امكان ميدهد

هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر  

 

اين همه پيچ اين همه گذر اين همه چراغ اين همه علامت

و همچنان استواري به و فادار ماندن به راهم ، خودم ، هدف و به تو

وفايي كه تو و مرا به سوي هدف راهنمايي ميكند

جوياي راه خويش باش از اينسان كه منم در تكاپوي انسان شدن

در ميان راه ديدار مي كنم حقيقت را ، آزادي را ، خود را

در ميان راه ميبارد و به بار مينشيند دوستي كه توانمان دهد

تا براي ديگران مامني باشيم و ياوري

اين است راه ما

تو و من

در وجود هر كس رازي بزرگ نهان است

داستاني راهي بيراهه اي

طرح افكندن اين راز ، راز من و راز تو

پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است

 

بسيار وقت ها با هم از غم و شادي هم سخن ساز ميكنيم

اما در همه چيز رازي نيست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست

سكوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

 

به تو نگاه ميكنم و ميدانم كه تو تنها نيازمند يك نگاهي

تا به تو دل دهد آسوده خاطرت كند بگشايدت تا به در آيي

من پا پس ميكشم و در نيم گشوده به روي تو بسته ميشود

 

پيش از اينكه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شكوه آغاز ميكنم

فرياد ميكشم كه تركم گفته اند

چرا از خود نميپرسم كه كسي را دارم كه

احساسم را انديشه و رويايم را زندگي ام را با او قسمت كنم

آغاز جدا سري شايد از ديگران نبود

 

حلقه هاي مداوم پياپي تا دور دست

تصوير درست صادقانه

با خود وفادار مي مانم آيا ؟

يا راهي سهل تر اختيار ميكنم

 

بي اعتمادي دري است خود ستايي و بيم چفت و بست غروراست

و تهي دستي ديوار است و لولا است

 زنداني را كه در آن محبوس راه خويشيم

دلتنگيمان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن

از رخنه هايش تنفس ميكنيم

تو و من توان آن را يافتيم كه بر گشاييم كه خود را بگشاييم

 

بر آنچه دلخواه من است حمله نميبرم

خود را به تمامي بر آن ميافكنم

اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خواست راهي به جز اينم نيست

 

اگر ميخواهي نگهم داري دوست من ، از دستم ميدهي

اگر ميخواهي همراهيم كني دوست من ، تا انسان آزادي باشم

ميان ما همبستگي آنگونه ميبارد كه زندگي ما

هر دو تن را غرق در شكوفه ميكند

 

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم

وگر نه ميشكنيم بال هاي دوستي مان را

با در افكندن خود به دره ، شايد سرانجام به شناسايي خود توفيق يابم

 

شاعر : مارگوت بیکل / زاده ۱۹۵۸ /  آلمانی / متخصص الهیات و گفتگو درمانی

ترجمه : احمد شاملو

با سپاس از : کیوان

نامچه بازار

" نامچه بازار " ، توسعه یافته ترین و زیباترین منطقه مسکونی هیمالیا در ارتفاع 3400 متر از سطح دریا.

دیدن منطقه مسکونی در چنین ارتفاعی ، خود به تنهائی یک تجربه فوق العاده است.

 

 عکس و متن با اجازه دوست و همکار عزیزمون آقای دکتر کیوان از سفر به بیس کمپ اورست ، در اختیار شما همراهان گرامی قرار گرفته.

 

با سپاس از : کیوان

گوراکشپ

دور نمای زیبای منطقه گوراکشپ در ارتفاع 5164 متر.

گوراکشپ ، اقامتگاه پایانی مسیر قبل از صعود نهائی به بیس کمپ اورست هست.

 

 

 

عکس و متن با اجازه دوست و همکار عزیزمون آقای دکتر کیوان از سفر به بیس کمپ اورست ، در اختیار شما همراهان گرامی قرار گرفته.

با سپاس از : کیوان

 

این که چرا نظام آموزشی ایران اصلاح و منطبق با آخرین دستاوردهای علمی دنیا ، بروز نمیشود ، سوالی است که پاسخ های متعددی بدان داده میشود.

 

  • آنها که به همه چیز با عینک بدبینی می نگرند میگویند نظام آموزشی اصلاح نمی شود چون خروجی وضعیت کنونی ، افرادی هستند که راحت تر میتوان آنها را کنترل کرد.

 

  • نگاه خوش بینانه نیز بر این باور است که دست اندرکاران آموزش و پرورش ، نسبت به تحولات جهانی عرصه تعلیم و تربیت ناآگاه هستند یا به دلیل فشل بودن ساختار این وزارتخانه ، قادر به ایجاد تحولات بنیادین در آن نیستند.

 

  • البته قضاوت های بینابینی هم وجود دارد ولی فارغ از علل ، باید به تلخی گفت که آموزش و پرورش ایران سال هاست که تبدیل به چرخ گوشتی شده است که کودکان ایرانی را در 6 یا 7 سالگی تحویل میگیرد و بعد از 12 سال ، موجوداتی خرد شده تحویل جامعه میدهد که عمدتاً فاقد توانایی زندگی هستند.

 

ببینید :

- از همان ابتدا ، آموزش های دینی در وسیع ترین سطوح به دانش آموزان ارائه میشود و هزاران میلیارد تومان در هر سال ، صرف این مقولات میشود. خروجی آن همه تعلیمات دینی را در جامعه خودتان ببینید و قضاوت کنید!

 

- از همان اول ابتدایی ، به دانش آموزان خواندن و نوشتن یاد میدهند و در مقاطع بالاتر ، نهاد و گزاره و موصوف و صفت و قافیه و ردیف و ... به آنها یاد میدهند ولی بیش از 50 درصد از فارغ التحصیلان ، از نوشتن یک نامه عادی اداری عاجزند.

 

- این همه خرج مادی و معنوی میکنند و تاریخ و جغرافیا و علوم و ریاضی و هندسه و ... به ذهن بچه ها تحمیل و تزریق میکنند ولی کافی است چند سوال ساده تاریخی یا جغرافیایی یا یک مسأله ساده ریاضی به دیپلمه های این نظام آموزشی بدهید تا ببینید اطلاعات عمومی شان چقدر نازل است و اکثرشان بدون ماشین حساب نمیتوانند یک تقسیم ساده را انجام دهند!

 

- سالهای سال ، دو زبان عربی و انگلیسی را هر هفته و هر هفته به دانش آموزان تعلیم میدهند و مدام امتحان میگیرند و در کنکور هم ضریب ویژه ای برایشان در نظر گرفته اند اما کدام دانش آموز به صرف کلاس های مدرسه ، میتواند یک صفحه از روزنامه انگلیسی را -که حاوی لغات تخصصی هم نیست- بخواند یا بتواند از عهده مکالمات روزمره عربی برآید؟!

 

آنچه در چند بند فوق آمد ، ناظر به آموزش هایی است که داده میشود و ثمری ندارد ، حال بماند آنچه به بچه ها یاد نمیدهند : مهارت های زندگی ، امید ، خلاقیت ، مذاکره ، قدرت حل مسأله ، مدارا ، تعاملات اجتماعی و ... .

 به همه این فجایع بیفزایید فضای حاکم بر نظام آموزشی را که آمیزه ای از استرس ، اضطراب ، تحقیر ، تولیدحس ناتوانی در بچه ها ، ایجاد ارزش های کاذب در دانش آموزان و خانواده هاست ، فضایی که نه تنها بچه ها قربانی بی چون و چرای آنند ، که خود معلمان نیز در این فضای مندرس ، در رنج دائمی اند.

 

هم از این روست که عصر ایران اقدام به راه اندازی اندیشکده آموزش و پرورش کرده است تا به طور عملی پیگیر اصلاح نظام آموزشی کشور شود چرا که بر آنیم اگر همین یک کار را ولو در حد چند قدم کوتاه ولی عملی ، انجام دهیم ، خدمتی ماندگار به ایران و آینده ایران کرده ایم.

نامه ای نیز که اخیراً با امضای 9 نفر خطاب به کاندیداهای ریاست جمهوری منتشر شد ، در همین راستاست چرا که معتقدیم اصلاح بنیادین آموزش و پرورش ، آن هم نه بر اساس آزمون و خطا و دیدگاه های شخصی که بر پایه اخرین یافته های علمی - که در جهان مورد استفاده هستند - باید یکی از شعارهای اصلی کاندیداها و یکی از برنامه های عملی رئیس جمهور آینده باشد.

 

مادام که نظام آموزشی اصلاح نشود ، همه کارهای دیگر در این کشور ، کوبیدن آب در هاون است و مصداق این سخن سعدی بزرگ که فرمود :

خانه از پای بند ویران است     خواجه در بند نقش ایوان است

 

منبع :

روزنامه عصر ایران / محمد جعفری : جامعه شناس

با سپاس از : کیوان

  •  قطعۀ : خدا نگهدار برادر

 

  • فیلم : بازی تاج و تخت

 

  •  آهنگساز : رامین جوادی

 

ازفریاد تا ترور ، عنوان فیلمی به کارگردانی منصور تهرانی است که سال ۱۳۵۹ در ایران تولید شد.

این فیلم مضمونی اجتماعی داشت و ابتدا قرار بود نام آن «سه یار دبستانی» باشد. در کمتر از یک ماه پس از اکران ، این فیلم توقیف شد.

عمدة شهرت این فیلم بابت سرود متن فیلم با عنوان " یار دبستانی " است. یار دبستانی بعدها در جریان اعتراضات دانشجویی به سرود رسمی این جنبش و نمادی برای مبارزه علیه استبداد تبدیل شد.

 فریدون فروغی ترانة یار دبستانی را برای فیلم از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی اجرا کرده بود که در تیتراژ فیلم استفاده شود. در حالی  که هنوز هیچ منع رسمی‌ای برای فعالیت فروغی اعلام نشده بود ، به تهرانی خبر می‌دهند که باید صدای فروغی را از تیتراژ فیلم‌اش حذف کند. در نتیجه جمشید جم خواندن این ترانه را به عهده می‌گیرد. ترانه ای که زنده‌یاد فریدون فروغی خوانده بودند بعد از فوت ایشان ، در یک سی‌دی در مراسم ختم او در دسترس مردم قرار گرفت و تا پیش از آن کسی آن را نشنیده بود.

 

 

با سپاس از : کیوان

ما یک زمانی در یک بیایان حرکت می‌کرده‌ایم.

ناگهان با یک گرگ ، یعنی با یک عامل خطر ، مواجه شده‌ایم.

از ترس این گرگ به پشت یک دیوار پناه برده‌ایم.

بعد از قرار گرفتن در پشت دیوار متوجه شده‌ایم که این دیوار کیفیتی دارد که بسیار لرزان و سست است.

با کوچک‌ترین نسیم ، با کوچک‌ترین ضربه و اشاره ممکن است در هم بریزد و روی سر ما خراب بشود.

تهدیدی که از این دیوار متوجه ما بوده است ، بعلت قابل لمس بودن و بعلت نزدیک بودن به ما چنان ما را در ترس و هراس فرو برده است که یک لحظه فرصت ، فراغت و اندیشیدن آزادانه و آرام را پیدا نکرده‌ایم.

چنان با ترس دیوار مشغول بوده‌ایم که نفهمیده‌ایم چند سال است پشت آن قرار گرفته‌ایم یا حتی برای چه پشت آن قرار گرفته‌ایم.

ترس از خود دیوار چنان ما را در خود پیچانده است که فرصت نکرده‌ایم یک لحظه سرمان را از پشت دیوار خارج کنیم تا ببینیم اصولاً گرگ هنوز هم هست یا رفته است.

 

وضعیت ما دقیقاً اینطور است : ما از "فکر" برای خود یک حصار دفاعی ساخته‌ایم. ولی خود همین حصار به علت "هوایی" بودن ، به علت سستی و ناپایداری ، به علت متضاد بودن ارکان و اجزایش چنان ما را در وحشت ، اضطراب و دلهره نگه داشته است که فرصت و امکان بررسی روشن و دقیق همه چیز را از ما گرفته است.

 

کتاب : انسان در اسارت فکر / محمدجعفر   مصفا

"داریوش رفیعی" ، جوان خوش سیمای کرمانی ، با صدایی محزون و گرفته و ظاهری آراسته که از وضعیت مناسب مالی او خبر می‌داد از خانوادة بزرگ "لطفعلی خان رفیعی" ، (نماینده مردم بم در مجلس شورای ملی) بود که تحصیل خود را در زادگاهش ، بم رها کرد و به تهران آمد تا به زعم خود خواننده ایی تمام عیار شود. ظاهراً امکانات و استعداد او برای این امر کافی به نظر میرسید ، ولی روزگار ، سرنوشت دیگری برایش تدارک دیده بود.

"رفیعی" در تهران از آموزش های استاد "جواد بدیع" زاده بهره گرفت و با او صمیمی شد ، چنانکه یکی از اعضای خانوادة او به شمار میرفت. خیلی زود به رادیو راه یافت و ابتدا با "مصطفی گرگین زاده" و بعد با "مجید وفادار" دوست شد و وفادار که در شناخت استعداد های جوان ، استادی صاحب نظر بود ، خوانندة محبوب خود را در او یافت. صدای نرم و غمگین و پرشور او و ترانه هایی که گاه با الهام از الحان محلی میخواند ، او را به عنوان محبوب ترین خوانندة جوان در تهران سالهای ۱۳۳۰ شناساند و شهرت و محبوبیت و ثروت زودرس داریوش جوان ، ناخواسته زمینه های تباهی و جوانمرگی او را فراهم کرد.

"رفیعی" این اقبال را داشت که آهنگسازان بزرگ چون "مجید وفادار" و "پرویز یاحقی" و ترانه سرایان کاملی چون "نواب صفا" و "بیژن ترقی" با او همکاری کنند. صدای "داریوش" ، هم بر روی ترانه‌های محلی مثل"مستانه" که شیرازی است ، خوب می‌نشست و هم ترانه‌های عاشقانه که حالی و آنی ویژه می‌خواهد. شنیدن ترانه‌های عاشقانه ، با صدای گرفتة این جوان بیست و دو سه ساله ، دل عاشقان را نیز به لرزه در می‌آورد.

یکی از این ترانه‌ها "گلنار" نام داشت که شعر آن را "کریم فکور" سروده و مجید وفادار آهنگی در دستگاه دشتی بر روی آن گذاشته بود. قریب به اتفاق بزرگان موسیقی و ترانه ، "داریوش رفیعی" را برای استعداد در فراگیری و توانایی القای احساسات درونی خود در ترانه ، ستوده اند. جالب این که درون مایه و مضامین ترانه هایی که "داریوش رفیعی" خوانده است ، بدون این که خود ، سراینده کلام هیچ یک از آنها باشد ، آینه ای از احوال روحی خوانندة جوان و به نوعی زبان دل او مینماید.

"تورج نگهبان" ، ترانه‌سرا و از اعضای شورای موسیقی رادیو میگوید : «با آن که صدای داریوش ، چندان رسا و پر قدرت نبود ، ولی"آن" ی در آن بود که کمیاب و تأثیر گذار است.»

"اسماعیل نواب صفا" ، ترانه‌سرای مشهور نیز ، گرفتگی و شور و حال ویژة صدای "داریوش" را که از حالات درونی او سرچشمه میگرفت ، سبب فرا گیر شدن ترانه‌هایش می‌داند. او ضمن آن که بر تحریرهای کم آوازی او انگشت میگذارد ، به دو نقطة قوت او نیز اشاره میکند. گلویش ، عقده‌های درونش را به صدای پر کشش و پر جذبه‌اش منتقل میکرد و ضرب شناسی‌اش که شرط اول ضربی خواندن است ، خوب بود.

داریوش رفیعی صدای یک نسل از تاریخ ایران است. صدای گرم و سوخته حال و پرکشش و جذاب وی ، راز ماندگاری رفیعی پس از نیم قرن است. دوره کاری داریوش رفیعی کوتاه بود ، کمتر از هشت سال ، ولی در همان مدت کوتاه تأثیری را گذاشت که تلاطم‌های نیم‌قرن پرواقعه و پرآشوب در موسیقی ایران ، نه تنها آن را کمرنگ نکرده ، بلکه بر جلوه و جلای آن افزوده شده است.

متاسفانه عمر داریوش رفیعی بخاطر به دام افتادن در بلای اعتیاد و بیماری کزاز خیلی کوتاه بود و در ۳۱ سالگی در۲ بهمن ۱۳۳۷ ، حیات را بدرود گفت .

یادش گرامی

 

 

 

 

صفحه1 از4